تبليغاتX
سلطان قلبها

سلطان قلبها

بازگشت

سلام

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم اما بالاخره تصمیم گرفتم برگردم

زود میام سراغتون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

سلامی دوباره


سلام

بزودی برمیگردم خوشگلا...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

 

 

يک روز زندگي

دو روز مانده به به پايان جهان تازه فهميدکه هيچ زندگي نکرده است

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد

و اشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد.آسمان و زمين را به هم ريخت،خدا

سکوت کرد.جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.به پر وپاي

فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا

سکوت کرد.دلش گرفت و گريس کرد وبه سجاده افتاد. خدا سکوت را شکست

گفت:((عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت.تمام روز را به بد و بيراه وجار و

جنجال از دست دادي،تنها يک روز ديگر باقيست.بيا و لا اقل اين يک روز را

زندگي کن.))

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز! با یک روز چه کار میتوان کرد!؟

خدا گفت:((آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که

هزار سال زیسته است و آنکه آنکه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش

نمی آید.))و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو

و زندگی کن. او مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کرد که در کودی دستانش

می درخشید.اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود،می ترسید زندگی

از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،

نگه داشتن ایم زندگی چه فایدهاب دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کردزندگی را به سر و رویش پاشید ،زندگی را نوشید

و زندگی را بویید و چنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال

بزند،می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...او در آن یک روز آسمان خراشی

بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز

دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد.

سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که نمیشناختنش سلام کرد.

و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کردو خندید و سبک شد، لذت برد و سر شار

شد و بخشبد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند.امروز او در گذشت، کسی که هزار سال

زیسته است!

http://soltaneh-ghalbha.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

دل تنگی

  دلم تنگ است برایت

آه ای تمام کودکیهایم

دلم تنگ است

برای شادمانیهای یکرنگت

دلم تنگ است

برای خواستن بی مصلحت بینی

برای دوستی بی آز و بی منت

دلم تنگ است

برای آرزوهای عجیب و بی سرانجامت

دلم تنگ است

برای بی خیالیها

برای بازی شیرین و زیبایت

دلم تنگ است

...   ...   ...   ...

دلم تنگ است و مالامال از غمها

دگر جایی برای شادی و لبخند باقی نیست

کمر در زیر این بار عظیم زندگی

ناراست گردیده

دگر حتی تمنایی ز بخت و عمر باقی نیست

...   ...   ...   ...

دلم تنگ است

فضای خواهشش را

ترس از آینده و افسوس بگذشته

به حصر خود درآورده

و اینک چیست

جز بگذشته آینده و آتی بگذشته

و من اکنون و هر اکنون دیگر هم

دلم تنگ است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

 

يه درخت سبزو پر برگ  چند ساله تو کوچمونه
بهترين قصه که داره   اسم تو رو تن اونه
کنار يه جوي آبي   تو دل  دل خاک زميني
اون درخت تنها نشسته که زير سايش بشيني
قديما قديم ترا که از کنارش ميگذشتم
روي قامت بلندش يادگاري مينوشتم
دوباره فردا که ميشد  زير نور زرد خورشيد
ميرسيدم توي کوچه باز چشام درخت و ميديد
ميرسيدم توي کوچه يادگاريمو ميخوندم
واسه خواب خسته گي هام پيش اون درخت ميموندم
يه روز از روزهاي هفته وقتي صبح شد تورو ديدم
دلم از عشق تو لرزيد  رو تنش يه دل کشيدم
ديدم اون دل تک و تنهاست  غروبا غمش ميگيره
کنارش يه دل کشيدم که تو تنهايي نميره
حالا سالهاست ديگه هيچ کس يادگاريمو نخونده
اما اسمت با دوتا دل هنوزم همونجا مونده

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

باورم نميشه ديگه تو منو دوسم نداري

 که به کلبه حقيرم ديگه تو پا نميزاري

باورم نميشه عشقت مثل ياس باغچه پژمرد

 تو نيومدي و شوقم توي دست لحظه ها مرد

 گل خاطره تو يخ زد توشب کوير قلبم

انتظار تو نمک زد به تن زخمي دردم

چه شبايي که خدارو تو دلم صدا نکردم

براي رسيدن تو چه دعاها که نکردم

 روي شونه صبوري زجه ميزدم هميشه

مي دونستم که وجودم بي وجود تو نميشه

 توي اوج بي قراري ديگه صبر من سر اومد

 روز و شب گذشتن اما خبري از تو نيومد

 من هنوزم بي قرارم واسه دوري چشمات

 بيا تا قربون کنم من همه دنيامو سررات

 دل من پر از اميده که يه روز تورو ببينم

 که يه روز تا به هميشه من کنار تو بشينم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

 
 
امشب

در دل این بزم

و در میان این خیل خوشگذران

قلبم را یاد تو به درد می آورد

و گلویم را

بغض دلتنگی حضورت میفشارد

کاش تو بودی

و کاش این بزم بزم تو بود

چه کنم که هنوز

رفتنت را باور نکرده ام

و هنوز خاطراتت

در لحظات زندگی من جاریست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

تو رو به لحظه آشفتگی هایم دعوت می کنم
تو رو با خاطرات درهم و ورهمم همراه می کنم..
با احساسات آشفته ام از وقتی محبت به قلبم راه پیدا کرد
و بعد از اون لحظه ای که یه خورده خشم و آزردگی اومد و جای قبلی رو تنگ کرد..
از لحظه ای که خواستم دلم رو خونه تکونی کنم..
وقتی که دلم رو خالی کردم ..
عشق و محبت و خشم و نفرت و هر چی توش بود رو بیرون ریختم..
خواستم بعد از آب و جارو کردن همه رو مثل اول سرجاشون بچینم..
اما وقتی محبت رو شناختم و گذاشتم ..
دیگه جایی برای خشم و نفرت نمونده..
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 6 قبل از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

قربانی
  ای زمین 

  او را در آغوش سرد خود پناه ده 

  که از هیچ آغوش گرمی بهره نجست 

  و برایش مامنی ساز تا در آن 

  به تنهایی از تمام مرگ لذت ببرد 

  که او به تنهایی خو کرده بود  

  و از زندگی جز تلخی ندید 

  که قربانی فرهنگی مسموم بود 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

دیشب بازنتوانستم بخوابم

اشک وبغض برروح سرگردانم هجوم وحشتناکی اورده بودند

وتا حوالی سحربر پیکربی جانم خنجرمیزدند

اشک میریختم گریه کنان

این اولین شبی نبودکه نتوانستم بخوابم

اخرین شب تنهای من هم نخواهد بود

نمی دوانم چه چیزی را دراین دنیا گم کردم

که اینگونه پریشانم و میترسم

کاش یکی می امد و میگفت

گم شده ام چیست و کجاست

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

  

مي روم از رفتن من  ، شاد باش

مي روم از عذاب ديدنم آزاد باش

مي روم شايد فراموشت كنم

با فراموشي هم آغوشت كنم

مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني

مي رسد روزي كه  مرگ  عشق   را  باور كني

مي رسد روزي كنار قبر من ، نامه هاي كهنه ام را باز كني 

 جدائی تو از او واقعا سخته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

آسمان میگریست ...
و بادها شیون کنان فریاد میکشیدند: بریز ! ... ای آسمان اشک بریز ! بریز که هر یک قطره اشک تو در بیکران زمین ، ستونی بر بنای زندگیست .
و آسمان میگریست ... میگریست ...
در پهنه ی  کران نا پدید آسمان ،جز ناله ی زائیده از بر آشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابر های سرگردان خبری نبود ...
و دریا ، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه ، همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان بی پناه را میسرود ..
و در ساحل سرسام گرفته ی دریای بیکرانه ،ماهیگیر ، تور پاره پاره بشانه خود را برای یک سفر شوم شبانه آماده می کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

اینم نامه یه دوست گل برای من، تورو خدا ببین

((((((( فکر کنم تو فقط با نفرين جواب منو و ميدی پس بيا اينم نفرينه جديدي:

 الهي تو بميري من نميرم سره قبرت بيام پارتي بگيرم الهي سرخک و عريون بگيري تب مالت وجنون گاوي بگيري الهي کور بشي چشمات نبينه بميري گم بشي حقت همينه الهي شوهره/همسره ايدزي بگيري بفهمي از ايدز داري ميميري اگرجان بردي به در از اين همه دردر الهي درد بي درمون بگيري!!!!!!!!!!!! اين يه شوخيه ناراحت نشين!!!))))))))

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 7 قبل از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سلطان قلبها (سعید)  |